خدايا ! هميشه در ذهن من باش...
با قلم در افتادی تا شکسته ای آنرا! با سکوت گویایم، پدر كودك را بلند كرد و در آغوش گرفت . كودك هم می خواست پدر را بلند كند. وقتی روی زمين آمد ، دست های كوچكش را دور پاهای پدر حلقه كرد تا پدر را بلند كند ولی نتوانست. با خود گفت حتما چند سال بعد می توانم . 20سال بعد پسر توانست پدر را بلند كند . پدر سبك بود به سبكی يك پلاك و چند تكه استخوان... نيستيم.... به دنيا می آييم، عكس يك نفره می گيريم ! بزرگ می شويم ، عكس دو نفره می گيريم ! پير می شويم ، و بعد دوباره باز نيستيم.... و چقدر زود دلم تنگ مي شود... يك ، دو ، سه ، ... نه ! هفت روز است كه از ميان ما رفته. به همين زودي ... يك هفته از نبودنش گذشت و فردا ديگر خاطره اي نيز باقي نمي ماند، گويي سال هاست كه در ميان ما نيست... يك دنيا اشك ريختم و گريه كردم ، گريه كردم ، گريه كردم... اكنون به راستي نمي توانم رفتنت را باور كنم ... نه ... تصور آن خيلي سخت است... روز هنگام رفت... آخر مادربزرگ عادت داشت قصه هايش را ظهرها بگويد ... وظهر رفت ... وچه راحت و آرام... خسته شده بودي ؟ من هم خسته شده ام ، قصه ي زندگي آخرش اين است... مزه اش رفته بود ؟ دهان من هم گس شده است... افسوس و هزاران افسوس... و خوبان را براي وصال ساعتي مقرر است و هركس كه من دوستشان داشتم... تا در ساعات آغازين روز جمعه و در شب شهادت زهراي مرضيه ... مادر بزرگ دلبندم به معبودش بشتابد... تا از او دنيايي از خوبي خاطره شود... و خدايش بپذيرد و بيامرزد... براي آن هايي كه روزگاري قلبشان براي ما مي تپيد و اكنون دل هايمان برايشان تنگ شده... فاتحه اي بخوانيم... من شرمنده ي توأم... اگر از تو آواز مرگي ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند مي شود همه از هم مي پرسند: «چه كسي مرده است؟!!». چه غفلت بزرگي كه مي پنداريم خدا تو را براي مردگان ما نازل كرده است. من شرمنده ي توأم!! اگر تو را از يك نسخه ي علمي به يك افسانه ي موزه نشين مبدل كرده ام. يكي ذوق مي كند كه تو را بر روی برنج نوشته! يكي ذوق مي كند كه تو را فرش كرده! يكي ذوق مي كند كه تو را با طلا نوشته! يكي به خود مي بالد كه تو را در كوچكترين قطع ممكن منتشر كرده...! آيا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازي كنيم؟ من شرمنده ي توأم!! اگر حتي آنان كه تو را مي خوانند و تو را مي شنوند آن چنان به پايت مي نشينند كه خلايق به پاي موسيقي هاي روزمره مي نشينند! اگر چند آيه از تو را به يك نفس بخوانند مستمعين فرياد مي زنند: «احسنت...!!» گويي مسابقه ي نفس است! من شرمنده ي توأم!! اگر به يك فستيوال مبدل شده اي! حفظ كردن تو با شماره ي صفحه! خواندن تو از آخر به اول! يك معرفت است يا يك ركورد گيري؟! اي كاش آنان كه تو را حفظ كرده اند، حفظ كنيم تا اين چنين تو را اسباب مسابقات هوش نكنند. حفظ كنيم كودكي را كه با ايما و اشاره آيات تو را پانتوميم مي كند! من شرمنده ي توأم... اگر نيزه هاي عمرو عاص هاي عصر مدرنيته همچنان پاره هاي تو را بر سر خويش دارند، اگر روزهاي جمعه كه به فرمان تو روز «...و ذروا البيع...» است بازارها رونق دارد، اگر عروسان برهنه قطع بزرگي از تو را به رسم سنت مي بوسند و با ژستي داماد كش با تو عكس يادگاري مي گيرند. من شرمنده ي توأم!! اگر هنگام خريد خانه تو را كنار آب و آيينه اي به نگهباني از خانه ام گمارده ام! اگر ده ها تفسير بر تو نوشته ام و هنوز عدالت را حتي هجي هم نمي توانم... نه! نمي خواهم كرد! اگر كنت گريك انگليسي از مهندسي آب و خاك به تو رسيد ما از الهيات و عرفان و فلسفه و كلام و حديث حجابي بر خويش كشيده ايم. اگر مردگان به آواي تو شاد مي شوند و بر جهل ما زندگان كه تو را جز براي سنت ها وانهاده ايم نميدانم مي خندند يا مي گريند؟ روزي در مدرسه ي اسلامي... به رفتار ناپسند دانش آموزي انتقاد كردم، با افتخار گفت تو بهتر مي داني يا من كه حافظ قرآنم؟!!! چقدر هزل است كه آل سعود را به خاطر بي كفايتي شان بر توليت حرمين شريفين و تزويرشان در چاپ 2 ميليون جلد قرآن در حج هر سال محكوم مي كنيم! لابد نمايشگاه هاي عظيم قرآني ما در هر ماه رمضان مشت محكمي بر دهان آنان است!!!؟ خوشا به حال هر كسي كه دلش رحلي است براي تو... آنان كه وقتي تو را مي خوانند چنان حظ مي كنند كه گويي قرآن همين الان به ايشان نازل شده است. آن چه ما با تو كرده ايم تنها بخشي از اسلام است كه به صليب جهالت كشيده ايم. من شرمنده ی توام قرآن نورانیم...!!! سارا به سين سفره مان ايمان
ندارد بعد از همان تصميم کبري ابرها
هم يا سيل مي بارد و يا باران
ندارد بابا انار و سيب و نان را مي
نويسد حتي براي خوردنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اوّلي هاست هي مي نويسد اين ندارد، آن
ندارد بنويس : کي آن مرد در باران مي
آيد اين انتظار خيسمان پايان
ندارد؟ ايمان ! برادر! گوش کن، نقطه
سر خط بنويس بابا مثل هر شب نان
ندارد...! پس اين ها همه اسمش زندگي است. آري بايد تکه تکه های وجودم را بر دوش ميکشم ٬ ميروم ... به کجا؟!! نمی دانم با تار و پودی خسته و سوخته به کدامين سرزمين می توان کوچ کرد؟؟؟ در کدامين وادی ٬ شانه های خسته و لرزانم تاب مياورد؟؟؟ کی نای مردن بيابم؟!! دلم سخت گرفته است از من از تو از شب گريه ها... چشمانم برای آرامش پر می کشد ديگر نخواهم ديدشان!! اشک ميريزم ٬ بی صدا...! دلم برای رفتن پر می کشد دلم پر ميکشد................. با دستان ناتوانم گدايی می کنم خسته......! دشت ها آلوده ست در لجنزار گل لاله نخواهد روئید در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟ فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم گل گندم خوب است گل خوبی زیباست ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را علف هرزه ی کین پوشانده ست هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست... حمید مصدق ـ تابستان۵۷ يه شب كه من حسابي خسته بودم همينجوري چشامو بسته بودم سياهي چشام يه لحظه سر خورد يك دفعه مثل مرده ها خوابم برد تو خواب ديدم محشر كبري شده محكمه ي الهي برپا شده خدا نشسته، مردم از مرد و زن رديف رديف مقابلش وايسادن چرتكه گذاشته و حساب مي كنه به بنده هاش عتاب خطاب مي كنه مي گه چرا اين همه لج مي كنين راهتونو بيخودي كج مي كنين آيه فرستادم كه آدم بشين با دلخوشي كنار هم جمع بشين دل هاي غم گرفته رو شاد كنين با فكرتون دنيا رو آباد كنين عقل دادم بريد تدبر كنين نه اين كه جاي عقلو كاه پر كنين من بهتون چقدر ماشالا گفتم نيافريده باريكلا گفتم من كه هواتونو هميشه داشتم حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم اما شما بازي نكرده باختين نشستين و خداي جعلي ساختين هر كدوم از شما خودش خدا شد از ما و آيه هاي ما جدا شد يه جو زمين و اين همه شلوغي؟! اين همه دين و مذهب دروغي؟! حقيقتاً شماها خيلي پستين! خر نباشين گاوو نمي پرستين! از توي جمع يكي بلند شد ايستاد بلند بلند هي صلوات فرستاد از اون قيافه هاي حق به جانب هم از خودي شاكي هم از اجانب گفت چرا هيشكي روسري سرش نيس؟ پس چرا هيشكي پيش همسرش نيس؟ چرا زنا اينجوري بد لباسن؟! مرداي غيرتي كجا پلاسن؟! خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن! يارو كنف شد ولي از رو نرفت حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت چشاش مي چرخه نمي دونم چشه؟ آهان! مي خواد يواشكي جيم بشه! ديد يه كمي سرش شلوغه خدا يواش يواش شد از جماعت جدا با شكمي شبيه بشكه ي نفت يكهو سرش رو پايين انداخت و رفت قراولا چندتا بهش ايست دادن يارو وانستاد تا جلوش وايسادن فوري درآورد واسشون چك كشيد گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد! دلم براي حوريا لك زده! دير برسم يكي ديگه تك زده! اگه نَرَم حوريه دلگير مي شه تو رو خدا بذار برم دير مي شه! قراول حضرت حق دمش گرم! با رشوه ي خيلي كلون نشد نرم! گوشاي يارو رو گرفت تو دستش كشون كشون برد و يه جايي بستش رشوه ي حاجي رو ضميمه كردن توي جهنم اونو بيمه كردن حاجيه داشت بلند بلند غر مي زد داشت روي اعصابا تلنگر مي زد خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي! يه خورده هم حبس نفس كن حاجي! اين همه آدم رو معطل نكن بگير بشين اين همه كَل كَل نكن! يه عالمه نامه داريم نخونده تازه هنوز كرات ديگه مونده نامه ي تو پر از كاراي زشته كي به تو گفته جات توي بهشته؟! بهشت جاي آدماي باحاله ولت كنم بري بهشت؟ محاله! يادته كه چقدر ريا مي كردي؟! بنده هاي ما رو سيا مي كردي؟ تا يه نفر دور و ورت مي ديدي چقدر ولا الضااالينو مي كشيدي؟! اين همه كه روضه و نوحه خوندي يه لقمه نون دست كسي رسوندي؟! خيال مي كردي ما حواسمون نيست؟ نظم و نظام هستي كشكي كشكي است؟ هر كاري كردي بچه ها نوشتن مي خواي برو خودت ببين تو زونكن! خلاصه وقتي يارو فهميد اينه بازم درست نمي تونست بشينه كاسه ي صبرش يه دفعه سر مي رفت تا فرصتي گير مي آورد در مي رفت قيامته اينجا عجب جائيه! جون شما خيلي تماشائيه! از يه طرف كلي كشيش آوردن كشون كشون همه رو پيش آوردن گفتم اينا رو كه قطار كردن بيچاره ها مگه چي كار كردن؟ مأموره گفت مي گم بهت من الان مفسد في الارض كه مي گن همينان گفت كه اينا بهشت فروشي كردن بي پدرا خدا رو جوشي كردن به نام دين حسابي خوردن اينا کفر خدا رو درآوردن اینا بدجوری ژاندارکو اینا چزوندن زنده توی آتیش اونو سوزوندن روی زمین خدایی پیشه کردن خون گاليله رو تو شيشه كردن اگه بهش بگي كلاتو صاف كن بهت مي گه بشين و اعتراف كن هميشه در حال نظاره بودن شما بگو اينا چي كاره بودن؟ خيام اومد يه بطري ام تو دستش رفت و يه گوشه اي گرفت نشستش حاجي بلند شد با صداي محكم گفت اين آقا بايد بره جهنم خدا بهش گفت تو دخالت نكن به اهل معرفت جسارت نكن بگو چرا به خون اين هلاكي اين كه نه مدعي داره نه شاكي نه گرد و خاك كرده و نه هياهو نه عربده كشيده و نه چاقو نه مال اين، نه مال اونو برده فقط عرق خريده رفته خورده آدم خوبيه هواشو داشتم اينجا خودم براش شراب گذاشتم يكهو شنيدم ايست خبردار دادن نشسته ها بلند شدن وايسادن حضرت اسرافيل از اونور اومد رفت روي چارپايه و چند تا صور زد ديدم دارن تخت روون ميارن فرشته ها رو دوششون ميارن مونده بودم كه اين كيه خدايا! تو محشر اين كارا چيه خدايا! فكر مي كنين داخل اون تخت كي بود؟ الان مي گم! يه لحظه! اسمش چي بود؟! اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد همون كه اين لامپا رو اختراع كرد همون كه كارش عاليه اون ديگه! بگيد بابا! توماس اديسون ديگه! خدا بهش گفت ديگه پايين نيا يه راست برو بهشت پيش انبيا وقتو تلف نكن توماس زود برو به هر وسيله اي اگر بود برو از روي پل نري يه وقت مي افتي مي گم هوايي ببرند و مفتي باز حاجي ساكت نتونست بشينه گفت كه مفهوم عدالت اينه؟! توماس اديسون كه مسلمون نبود اين بابا اهل دين و ايمون نبود نه روضه رفته بود نه پاي منبر نه شمر مي دونست چيه و نه خنجر يه ركعت هم نماز شب نخونده با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده حرفاي يارو كه به اينجا رسيد خدا يه آهي از ته دل كشيد حضرت حق خودش رو جا به جا كرد يه كم به اين حاجي نيگا نيگا كرد از اون نگاهاي عاقل اندر سفيهشو بايد بيارم اين ور! با اين كه خيلي خيلي خسته هم بود خطاب به بنده هاش دوباره فرمود شما عجب كله خرايي هستين بابا عجب جونورايي هستين شمر اگه بود آدولف هيتلر هم بود خنجر اگر بود رُوِلوِر هم بود حيفه كه آدم خودشو پير كنه و سوزنش فقط يه جا گير كنه مي گيد توماس من مسلمون نبود اهل نماز و دين و ايمون نبود اولاً از كجا مي گين اين حرفو در بيارين كله ي زير برفو اون منو بيشتر از شما شناخته دليلش هم اين چيزائيه كه ساخته درسته گفته ام عبادت كنين نگفته ام به خلق خدمت كنين؟ توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده دنيا رو هم خيلي قشنگ كرده من يه چراغ كه بيشتر نداشتم اونم تو آسمونا كار گذاشتم توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد نمي دونين چقدر كمك به من كرد تو دنيا هيچ كس بي چراغ نبوده يا اگه بوده هم تو باغ نبوده! خدا براي حاجي آتيش افروخت دروغ چرا يه كم براش دلم سوخت طفلي تو باورش چه قصرا ساخته اما به اين جا كه رسيده باخته يكي مياد يه هاله اي باهاشه چقدر بهش مياد فرشته باشه اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم دهانشو آورد كنار گوشم گفت تو كه كله ات پر قرمه سبزي است وقتي نمي فهمي بپرسي بد نيست اين كه نشسته يه مقام والاست مترجمه، رفيق حق تعالي است خودِ خدا نيست، نماينده اشه مورد اعتمادشه بنده اشه خداي لم يلد كه ديدني نيست صداش با اين گوشا شنيدني نيست شما زمينيا همه اش همينيد اونور ميزي رو خدا مي بينيد همينجوري مي خواست بلند شه نم نم گفت كه پاشو بايد بري جهنم! وقتي ديدم من هم گرفتار شدم داد كشيدم يك دفعه بيدار شدم!
با زبان در افتادی تا که بسته ای آنرا!
هر چه را که می خواهی!
یا ببند یا بشکن!
با شعور بیدارم،
با نیاز ادراکم،
با پیام احساسم،
با سروش در گوشم،
با دلم چه خواهی کرد!؟
ای غبار آزادی!

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نيست نترسيد كه در قافله مان
دل دريايی و چشمان تری هست هنوز


بنويس بابا مثل هر شب نان
ندارد
دلتنگي ها...دل خموشي ها...ثانيه ها...دقيقه ها...
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي که برايت نوشته ام برسد.
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار و سعادتمنديم...
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشک عشق باقي گذاشته ايم.
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملکوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فکر من...
واقعا فکر کن که چه هولناک مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس را برمي داشتند
و همين طور ريگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نيز بايد دوست بداريم ...
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست.
از من از من از من ...
خسته ام..

| Design By : Night Skin |


